elina nafaselina nafas، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 7 روز سن داره

الينا عشقه خداجون شكرت

دل درداي ني ني جون

عسلکم!!! دلبرکم!! روزای اولی که آورده بودیمت خونه، خیلی برای منو بابا عجیب و غریب بودی نمیدونم چطور بگم خیلی احساس قشنگی بود وقتی بغلت می کردم آروم نوازشت میکردم میترسیدم دردت بیاد خوب بلد نبودم بهت شیر بدم و تو هم خوب سینمو نمیگرفتی و مجبور بودم شیرمو با سرنگ یا قطره چکون بهت بدم تا مکیدنو فراموش نکنی خلاصه با کمکای عزیزجون توو اون روزای مبهم و نابلدی من، تونستم بهت شیر بدمو با هم جور بشیم ٣ ماه اول شبا تا صبح بیدار بودیم و روزا اوایل روز خواب طول کشید تا رو قلتک بیفتی و خواب شبتو تنظیم کنم به اوون روزا که فکر می کنم خیلی واسم که تجربم توو بچه داری صفر بود سخت بود اما با همه سختی هاش یه شیرینی خاص و گرمی داشت . حس مادر شد...
21 اسفند 1391

زردی نی نی جونم

خدا واسه هیچ مامان بابایی این روزا رو نیاره که سخته نی نی نازم همون روز اول مریض شد و بستری در بخش نوزادان. الهی مادر بگرده  چون گروه خونی من و نی نی با هم فرق داشت بیشتر مستعد زردی روز اول بود اما ما علیرغم مخالفت پزشک معالجش رضایت دادیم و آوردیمش خونه و زیر نور مهتابی ها گذاشتیم اما با مراقبتهای زیاد بالاخره بعد از ٨ روز علائم بیماریش کامل برطرف شد و دلواپسی های منو باباش هم تموم... اینا که می بینین الینا جونمه تووی همون روزای سخت   ...
19 اسفند 1391